آذر را پاس بداريم...
من خالی از عاطفه و خشم
خالی از خويشی و غربت
گيج و مبهوت بين بودن و نبودن
عشق آخرين همسفر من ؛ مثل تو ؛ من و رها کرد
حالا دستهام مونده و تنهايی من
ای دريغ از من؛ که بی خود مثل تو گم شدم؛ گم شدم تو ظلمت تن
ای دريغ از تو که مثل عکس عشق ؛ هنوز هم داد می زنی تو آيينه من
وای ! گريه مون هيچ؛ خنده مون هيچ! باخته و برنده مون هيچ
تنها گوش تو مونده ؛ غير از اون هيچ
ای ! ای مثل من تک و تنها! دستامو بگير که عمر رفت
همه چيز تويی ؛ زمين و آسمون هيچ
با تو می بينم؛ همه بود و نبود ؛ بيا پر کن منو ای خورشيد دلسرد
بی تو می ميرم! مثل قلب چراغ؛ نور تو بودی ! کی من و از تو جدا کرد
بعد از تقريبا! يک سال آمدم که دوباره اينجا بنويسم...سعی می کنم مرتب و منظم !! يادگاريهايی روی اين درخت پوسيده که جای جايش زخمی است بنویسم ..به اميدی که کسی رويش خطی نزند و به اميد روزی که اينقدر فرهنگمان بالا برود!! که نبينيم کسی روی درختی بيگناه چيزی بنویسد...که اگر هم نوشتيم بدانيم حتما نکته ای يا يادآوری خيلی مهمی است که جدی بگيريمش و از يادمان نرود..به اميد همه اميدهای بدون نااميدی...
ندارد
اين وبلاگ به علت رعايت نکردن قوانين ضيافتی
و دوستت دارم ها تا اطلاع ثانوی مسدود می باشد!


متن دست نوشتهي معلم شهيد دكتر علي شريعتي به مناسبت بزرگداشت 16 آذر سال 1332 و شهادت سه تن از دانشجويان دانشكدهي فني دانشگاه تهران:
«اگر اجباري كه به زنده ماندن دارم نبود ، خود را در برابر دانشگاه آتش ميزدم ، همانجايي كه بيست و دو سال پيش ، « آذر » مان ، در آتش بيداد سوخت ، او را در پيش پاي « نيكسون » قرباني كردند!
اين سه يار دبستاني كه هنوز مدرسه را ترك نگفته اند ، هنوز از تحصيلشان فراغت نيافته اند ، نخواستند - همچون ديگران - كوپن ناني بگيرند و از پشت ميز دانشگاه ، به پشت پاچال بازار بروند و سر در آخور خويش فرو برند. از آن سال ، چندين دوره آمدند و كارشان را تمام كردند و رفتند ، اما اين سه تن ماندند تا هر كه را مي آيد ، بياموزند ، هركه را ميرود ، سفارش كنند. آنها هرگز نميروند ، هميشه خواهند ماند ، آنها « شهيد » ند.
اين « سه قطره خون » كه بر چهره ي دانشگاه ما ، همچنان تازه و گرم است. كاشكي مي توانستم اين سه آذر اهورائي را با تن خاكستر شده ام بپوشانم ، تا در اين سموم كه ميوزد ، نفسرóند!
اما نه ، بايد زنده بمانم و اين سه آتش را در سينه نگاه دارم.»
نوشته ای از شهيد چمران.....
اگر پرستش غير از خدا مجاز بود، علی را ميپرستيدم
به خود اجازه نميدهم كه برای شناخت علی كلمهای بر زبان برانم و با قدرت عقل شخصيت او و زندگی پرماجرايش را تجزيه و تحليل كنم.
شناخت علی فقط به قدرت عشق ميسر است و فقط عشق اجازه دارد به حريم علی نزديك شود.
من هم فقط به قلب سوختهی خود اجازه ميدهم كه از علی سخن بگويد و فقط به حرمت عشق جرأت ميكنم به علی نزديك شوك. اگر شعلهی عشق او در دلم زبانه نميكشيد، ابداً به ساحتش جسارت نميكردم و نامش به زبان نميراندم.ولی چه كنم كه سرتاپای وجودم در آتش عشق او ميسوزد. هر وقت كه نام او بر زبان ميرانم يا ياد او بر دلم ميافتد، به خود ميلرزم، اشك از چشمانم فرو ميچكد، آتش دردناك و لذتبخشی وجودم را فرا ميگيرد، در او محو ميشوم، عاشقانه با او راز و نياز ميكنم، و روحم آشفتهوار عليعلی ميگويد…
آخر چگونه ميتوان خدای بزرگ را پرستيد و به علی عاشق نشد؟ چگونه ممكن است به خدا كه كمال مطلق است چشم دوخت ولی كمال متعالی علی را نديده گرفت؟ عشق به علی جزوی از پرستش خداست.
قلبی حساس دارم كه نوازش نسيم حيات آن را ميلرزاند، زيبايی غروب و طلوع آفتاب ديوانهاش ميكند، آسمان بلند پرستاره مستش مينمايد. مرغهای هوا و ماهيهای دريا جذبش ميكند، كوههای بلند، افق بيپايان و اقيانوس بيكران به ابديتش ميبرد.اين احساس مرموز قلبی، مسحور عظمت و زيبايی عالم خلقت ميشود و مرا در مقابل خالق آن وادار به سجده ميكند… همان احساس نيز تارو پود قلبم را به عشق علی به لرزه مياندازد و مرا اين چنين شيفته و شيدای او ميكند.عجب دارم اگر كسانی قلب داشته باشند و زيبايی و عشق و انسانيت در آنها اثر كند، ولی در مقابل آن همه لطف و كمال و عشق و انسانيت علی شيفته نگردند… مگر ممكن است اين همه لطف و عشق را فقط پديدهای مادی دانست؟ آن احساس مرموز قلبی را كه در وجود انسانها موج ميزند. چگونه ميتوان با فرمولهای خشك و بيروح مادی توجيه كرد؟ روح علی در قالب ماده نميگنجد و آن همه عشق و كمال نميتواند از مادهی سرد و بيجان بتراود.
هر كه را ديدهام، علی را دوست ميدارد و در مقابل عظمت و انسانيت او تعظيم ميكند. چرا اينقدر عليعلی ميگوئيم و دنبال او ميرويم؟ چرا اينقدر شيفته علی هستيم؟ چرا اينقدر در عشق او ميسوزيم؟ زيرا همهی ما ميخواهيم مثل علی باشيم، دوست داريم در عشق و كمال به درجهی او برسيم، خوش داريم در شجاعت، در صبر، در علم و تقوا، در سخنوری، در همة فضايل اخلاقی مثل او باشيم؛ ولی ميدانيم كه حدعلی مافوق طاقت بشری است و برای ما به هيچوجه ميسر نيست كه به حدعلی برسيم. لذا علی تبلور آرزوهای انسانهاست كه لااقل به صورت آرزو، عظش درونی و قلبی ما را تسكين ميبخشد.
ما هزار گناه ميكنيم و از كمال بينهايت بدوريم، ولی هنگامی كه تموج روح ما بر شهوات و خواستههای مادی مسلط ميگردد، يكباره به سراغ علی ميرويم و تمام احساسات قلبی و آرزوهای برآورده نشده خود را در او مجسم ميكنيم و با ذكر عليعلی عشق خود را به كمال و حق و خواستهی خود را برای مبارزه با جهل و فساد بيان ميكنيم. علی مظهر كمال و فداكاری و عشق و تمام ارزشهای عالی انسان است و با ذكر نام او به خدا نزديك ميشويم و از گناهان استغفار ميكنيم و به سوی كمال رهسپار ميشويم.
در پهنهی زمان و مكان اگر بخواهم بگردم، كسی را بيابم كه رابطهی من و او عشق باشد، نه فقط الان، نه فقط در يك نقطه، در همهجا و همهوقت… فقط علی را مييابم كه اينچنين به او عشق بورزم و رابطهی من و او بر پاية عشق پاك باشد.
عشقی از تاروپود وجودم، از اعماق روحم، از معراجم، از مرگم، از حياتم، برای علوّ روحم، برای طيران به آسمانها، به علی پناه ميبرم.
هنگام تنهايی، درد، غم و شكست و مظلوميت به علی نزديك ميشوم و تشفّی ميكنم. انيس شبهای تار من هنگام مناجات، همراه من در كوچههای پر پيچ و خم و تاريخ، مددكار من در نبردهای مرگ و حيات، آرزوگاه عاليترين تجليات روح من، برای خليفهالله عليالارض شدن.
انيس تنهايی من، غمخوار من هنگامی كه كوهی از غم مرا ميشمرد، تسليبخش قلب مجروحم هنگامی كه در آتش درد ميسوزم، در طوفانهای حوادث، در گردابهای خطر و نابودی، هنگامی كه كشتی شكستهی وجودم بر تخته سنگهای كينه و نفرت برخورد ميكند، و باران تهمت و افترا بر من ميبارد، در تاريكی ظلمت، كه ديگر هيچ اميدی ندارم و همهی راهها كور شده است و دل به نيستی نهادهام و فقط توكل عليالله قلبم را روشن كرده است، آنجا علی كشتيبان كشتی شكستهی وجود من است.علی، علی، علی، چه بگويم؟ چگونه بگويم؟ چهطور نام تو را كه بر قلبم گره خورده است، بر زبان آورم؟ چگونه عشق ازليام را به تو كه در سراچهی دلم نهان شده است و گوش نامحرم را جای پيغام ملكوتی او نيست، بازگو كنم؟ علی چه بگويم؟ كه مرا ممكن است به شرك متهم كنند؟
اگر پرستش جز ذات خدا مجاز بود، بدون شك تو را ميپرستيدم. تو تجلی خدايی، تو تجسم صفات خدا و معيارهای خدايی، تو خليفهالله عليالارضی، تو هدف انسانيتی، تو خدا نيستي؛ ولی وجود تو را جز خدا پر نكرده استعلی آرزوگاه راز و نيازهای شبانهی من، آههای سوزان صبحگاهی من، نالههای دردآلود من زير شكنجهی ظلم، فريادهای پر خروش قلب سوزانم در ظلمتكدهی جهان…
گاهگاهی كه در محك تجربه قرار ميگيرم، در آتش درد ميسوزم، خودخواهی، و مصلحتطلبيهايم ذوب ميشود و فرو ميريزد، در سختترين تجربهها قرار ميگيرم، و به كمك خدا پيروز ميشوم و جهشی به جلو برميدارم، آنگاه ميخواهم علی خود را ببينم. يكباره ميبينم در اين راه آنقدر جلوست، آن بينهايت كه از خود و از پيروزی خود شرمنده ميشوم. در حالتی كه زانوهايم را در آغوش ميكشم، و سرم را بر سينهام خم ميكنم، و سيلاب اشك از چشمانم سرازير ميشود با شديدترين تواضع احساس شوم و خجلت ميكنم و از برخورد با علی ميگريزم.
آری چنين بود پانزده سال پيش كه به زيارتش رفتم؛ اما از كوچكی خود آنقدر خجل شدم كه نتوانستم به او نزديك شوم. ميسوختم، اشك ميريختم. بر ديوار صحن تكيه داده بودم و در عالمی ديگر سير ميكردم؛ ولی نميخواستم و نميتوانستم كه از آن به او نزديكتر شوم. به ضريحش وارد نشدم، به قبرش دست نساييدم، درحالی كه او در قلبم بود. در وجودم بود، و عشق او با تاروپود وجودم، سرشته شده بود، ولی احساس ميكردم كه نميخواهم به محضرش حاضر شوم. گويا فكر ميكردم آنجا نشسته است، مثل خورشيد ميدرخشد و نور وجودش فيضان ميكند؛ ولی نميتوانستم نزديكش بروم و از وجودش استفاضه كنم…
علی كسی كه در اوج ادب و سخنوری، با سكوت خود سخن ميگويد.
علی كسی كه در ذروة علم – انا مدينهالعلم و عليبابها – است، ولی با قلب ميفهمد و اشراق ميكند. علی قهرمانی كه نظيرش را عالم نديده است، رهبری كه در مظلوميتاش ميتوان حقانيتاش را شناخت.
چشمهی جوشان عشق و محبت و عرفان كه در نالههای صبحگاهش، در فريادهای نيمهشبش، در ميان نخلستانهای خلوت ميتوان از او مستفيض شد.
آری اين علی است!
من در گذشته به قلب خود مغرور بودم، بزرگترين پناهگاه خود را در عالم قلبم ميدانستم، و فكر ميكردم كه اگر در مقابل خدا در صحرای محشر مورد عتاب قرار بگيرم، فقط قلب خود را عرضه ميكنم و زمين و آسمان و فرشتگان مرا سجده ميكنند؛ اما وای بر من، چه ورشكستهام، چه ناچيز و ناتوانم، پركاهی در عالم وجود كه به قلب خود اينقدر بنازد؟! هيهات… هيهات… ای علی به تو پناه ميآورم، قلب خود را به تو ميدهم، تو مرا در مقابل خدای بزرگ شفاعت كن.
خدايا، در دنيای انسانها، آدمی بزرگتر و كاملتر و بهتر از علي(ع) نميشناسم؛ ولی حتی او را در مبارزات حيات پيروزی نبخشيدی و حكومت عدل و دادش را زير تازيانههای ظلم و ستم و فساد معاويه خرد كردی، و اجزاه ندادی كه نهال عدل و آزادی و انسانيت بشكفد و حكومت حق لااقل به دست علی، بر ظلمت و كفر و جهل و ظلم پيروز گردد… هيهات من چه ميگويم؟ چه انتظار بيجايی دارم؟ چه آرزوهای شگفت، چه ا دعاهايی عجيب!
خدايا آرزو داشتم كه پرچم علی را بر فرق زمين بكوبم، پردههای چركين و سياه تهمت و حسد و حقد و دروغ و كينه و تزوير را كه ستمگران تاريخ بر روی علی كشيدهاند، پاره كنم و وجود پاك و درخشانش را با افتخار و عشق به تشنگان حقيقت و عدالت بنمايانم و انسانيت را در راه كمال به دور شمع وجودش جمع كنم.
علی نمونهای نشان داد كه:
1. در موارد تنهايی، از ورای قرنها و كرهها و درياها، ما را به علی متصّل ميكند درعالم تنهايی خود را در او مييابيم، در عالم تنهايی با او به وجد ميرسيم.
2. در موارد درد و غم و شكنجه روحی او را به ياد ميآوريم و تحمل دردها را بر ما آسان ميكند.
3. در موارد مظلوميت، تهمتها، افترا، شايعه، او را به ياد ميآوريم و آرامش مييابيم.
4. در عشق و ايمان به او توجه ميكنيم و از او روح ميگيريم و طلب همت ميكنيم.
5. در فداكاری و جهاد و شجاعت او را مقتدا قرار ميدهيم و از او پند ميگيريم، و يا از او تجربه ميآموزيم.
6. در مبارزه با ظلم و استقرار عدالت راه او را دنبال ميكنيم.
7. در مقام شهادت، هنگامی كه ديگر زندگی برای زيستن تنگ ميشود و مرگ شرافتمندانه بر زندگی ننگين هزاربار ارجح است، او را به ياد ميآوريم و از او طلب همت ميكنيم.
علی، زندگياش، شهادتش، مكتبش و خاطرهاش برای ما منبع خير و بركت است، به ما روح ميدهد، ما را به خدا نزديك ميكند، ما را به معراج ميبرد و از او طلب همت ميكنيم.علی با عشق تمام عبادت ميكرد، عبادت او رفع تكليف نبود، بلكه عاشق حقيقی بود. در يكی از جنگها تيری به پايش فرو رفته بود، نميتوانستند بيرون بياورند، در نماز چنين كردند و او متوجه نشد. سجدههای طولانی كه سجدهگاهش از اشك مرطوب ميشد. هنگام وضوگرفتن ميلرزيد، لرزش حقيقی وجودش را فرا ميگرفت.
علی هر شب بيدار است، با خدای خود راز و نياز ميكند. برای علی رمضان و شوال يكسان است. علی يكه و تنها در ميان تخلستانهای فرات در نيمههای شب در مناجات ميگويد:
«ای خدای بزرگ به بهشت تو طمعی ندارم، از دوزخ تو نميهراسم، من تو را ميپرستم، زيرا شايستهی پرستش،1 اگر ميخواهی مرا بسوزان، و خاكسترم را به باد بسپار، همه را تحمل ميكنم؛ ولی يك لحظه مرا از خود دور مكن كه نميتوانم تحمل كنم. من به تو عاشقم، من تاجرپيشه نيستم كه در ازای عبادت تو پاداش بخواهم.»
عدهای از مردم به اميد بهشت خدا را عبادت ميكنند و اين عمل تاجران است، برخی هم از ترس عقوبت دوزخ او را پرستش ميكنند و اين عبادت بردگان است – و گروهی نيز خدا را برای ادای شكر عبادت ميكنند و اين عبادت آزادگان است.2
اِلهی ما عَبَدْتُكَ طَعَناً لِلجَنَّه وَلا خَوفاً مِنالنّار بَل وَجَدتًكَ مُستَعَخَّاً لِلعِباد.1
ما رّأَيتُ شَيْئاً اِلاّ رَأّيتَاللهُ وَ مَعَهُ وَ بَعدًه 2
او در همهی مظاهر وجود خدا را ميبيند.
لَم اَعبُدُ رَبّاً لَم اَرَه 3 خدايی را كه نديده باشم، عبادت نميكنم.
آنان كه گفتند حقيقت نديدنی است
در حيرتم كه غير حقيقت چه ديدهاند4
راستی چاه هم نعمتی بود؟ حيف که نيست!آه! ببين تا کجا محروميم...ببين به چه چيزهايی نياز دارم و ندارم...اما نه ! ناليدن در چاه خوب نيست...داد کشيدن زشت است...تحمل می کنم...می شود ؛ بله؛ سرم را در گريبان پنهان می کنم ؛ نه مثل علی (ع) می کنم ؛ سرم را توی حلقوم چاه می کنم ؛ چاه که نيست؛ نخلستان خاموش و راحت و امن که نداريم ؛ باشد؛ سرم را توی حلقوم خودم می برم ؛ لبهايم را به دريچه قلبم می گذارم و آنگاه فرياد می زنم...نه! آهسته می نالم ؛ شايد کسی يا چيزی مهمان دهليز وحشت بار قلبم !! باشد...من بيش از همه از او می ترسم ...نبايد بفهمد...خيلی بد می شود ؛ نبايد بفهمد ! نبايد ببيند؛ خيال می کند من شاعرم؛ به خيالش من فيلسوفم! ضعيفم ! از همين می ترسم ؛ مهمانم اگر البته باشد فکر می کند خدای همه است! فکر می کند از همه بالاتر است...او مثل قله کوه است؛ آب که نيست آتش را به جانش بياندازم! به جوشش آورم و بخار شود ..کوه است.بايد آتش فشان را در دلش به بند کشد و بگذارد عقابی يا مرغی تنها بر سرش پرواز کند ؛ بر سرش بنشيند و آواز خواهند ...اما مهمانم بايد بداند هيچ حقی ندارد ؛ او سنگ است؛ سنگ که حق ندارد...
ياد علی افتادم..علی هم حقی ندارد! از مردم اين شهر نيست ؛ در اين شهر که حق ندارد ؛ با آدم های اين دنيا آشنا نيست ؛ بيگانه که حق ندارد...ولی ما حق داريم ! حق داشتن يک چاه ! حق داشتن يک نخلستان! حداقل حق يک محراب! ۱۹ رمضان عدالت را به در قسمت تقسيم کردن ! به کمر عدالت شمشير زدن! حق داشتن ....
اشهد ان عليا ولی الله
چه شهادتی؟ کو اميرالمومنين؟ علی را که خانه نشين کردين!
باز هم نفهميدم!!
نفهميدن!
وای که چقدر نمی فهمد! چقدر!
دلم می خواهد شانها هايش را محکم بگيرم و با همه قدرتم وحشيانه تکان دهم و بر سرش فرياد بزنم که بفهم!
می ترسم توضيح بدهم که از شدت نفهمی خودش گريه اش بگيرد! دوست ندارم او از آدم هايی باشد که احتياج به توضيح داشته باشند؛ اگر هم نفهمد برايش توضيح نخواهم داد؛ نفهمی بهتر از فهماندن! هر وقت نفهميد ؛ به جای آنکه برايش توضيح دهم فقط کافی است به سادگی بگويم : شما نمی فهميد؛ همين!راستی خيلی وقت است برايت ننوشتم...قراری بود که هفته ای يک بار حداقل حکايتهايمان را برای هم قسمت کنيم...اين خودکار لعنتيم توی جيب بغليم بی قراری می کند ؛ سرش را به روی سمت چپ سينه ام ؛ بيخ گوش قلبم می گذارد و هی ناله می کند ؛ هی ناله می کند که می خواهم حرف بزنم....
داشت يادم می رفت سخن از نفهمی تو بود! معذرت می خواهم ؛ بگذار هر چقدر دلم می خواهد بگويم که تو نفهمی ؛ بدت نيايد؛ اگر بدانی با چه حالی می گويم تو نفهمی خيلی لذت می بری؛ به هيچکس نمی گويم تو نمی فهمی ؛ تنها تويی که ارزش آن را داری که بگويم نمی فهمی؛ غيبت تو در من های ديگرم آنها را دچار دستخوش هراس و حسرت و حسد می کند .
ما درختان اين باغ پژمرده پامال زمستان ها همگی تشنه بارانيم؛ به جوی های خشکی که از پای ما می گذرد منگر؛ اين جوی های بزرگ آبی ندارد ؛ آب دارند ولی به ريشه ما نمی رسند ؛ به ريشه ما می رسند اما آبهای شور و تلخ و آلوده اند! ما همه درخت های اين باغ در کنار اين جوی های پر آب همچنان تشنه ايم ؛ تشنه بارانيم؛ ما را بنواز ؛ می توانيم بشکفيم ؛ از نو بشکفيم؛ برگ های پير سال های پيش را بريزيم و ناگهان زير نوازش های تو به شکوفه بنشينيم؛ شور و شوق صد جوانه با من است ؛ ای پاره ابر مهربان که بر روی آن درخت می باری ؛ دامنت را بگستران؛ تو نمی دانی!
تو نمی فهمی! تو ابری! ابر نمی فهمد...ابر نمی فهمد ؛ که اين درختها در عطش ساليان دراز ؛ سالهای خشک و بی باران را گذرانده اند...ديگر نمی گويم؛ لب هايم را با آب دهانم هی تر می کنم تا کسی آگاه نشود که من از چه عطش سوزان و وحشی ای می گدازم ؛ لب هايم را با آب دهانم تر می کنم تا خشک ننمايد ؛ تا آن سرچشمه سبز که اين چنين مهربان و نوازشگر پيش می آيد و در کنار من زمزمه می کند؛ اگر او اين زنجير پولادين تحمل های خويش را بگسلد ؛ چشمه را با يک جرعه خواهم مکيد؛ آنچنان که ديگر نم رطوبتی هم در کف اين چشمه سار جوان و جوشان و زلال نماند ؛ خشک خشک شود ؛ نابود شود ؛ من از چنين طغيان خطرناکی همواره بر خود می لرزم!
رنج پرومته در زنجير
آسمان ابریست و پشت پنجره چشمان من نیز توده های ابر انتظار غرش رعدی را می کشند که فرمان بارش را فریاد کند. دلم گرفته است ... من نیز چون آسمان دلم گرفته است برای تو. برای آفتاب نگاهت و پرواز کبوتر دستانت بر فراز کلبه شکسته دستانم . آری دلم برای تو گرفته است اما فاصله ایست میان احساس من و وجود تو برای جوش و خروشی عظیم. فاصله ای به اندازه رسیدن خط های موازی به یکدیگر . دلم گرفته است ... کاش حنجره ام تمام فریادی می شد و سراپا صدایی می شدم که تو را به سوی خود فراخوانم. کاش دستان تو اینهمه از دستان سرد من دور نبود. کاش... آه چه می گویم؟؟ من خسته ام .و حرفهایم را با کلماتی اشفته بیان می کنم بی آنکه مخاطبی باشد و گوشی برای شنیدن. اما حرفهای یک به انتها رسیده حرف نیست ، درد است و درد را جز دردمند و دردکشیده که می فهمد؟ ؟ ؟ و صدای خرد شدن احساس این به انتها رسیده را جز سکوت آیا کسی خواهد شنید؟. حتی تو و امواج پر قدرت روح تو نیز نخواهد فهمید . روحی که مدام مرا به دروغ به ریا محکوم نموده است... اکنون با چشمان باز و گوشهای شنوا و روحی بزرگ به من بنگر شاید قدرت درک گوشه ای از دردهای روح در زنجیر مرا لمس کنی با همه احساس بخوان تا رنج نوشته های از دل برآمده را ببینی ، بشنوی و درک کنی...
ابراهيم و هاجر
ابراهیم هاجر را ترک گفت ... هاجر با عشق به آن صحرا پای نهاده بود اما حال در بیابان بی آب و علف و پر از حیوانات وحشی تنهاست. پیامبر بی اذن خدا به ناکجا آبادی رفته است .اری هاجر تنهاست و با عشق در آن صحرای خشک به جستجوی کسی است . اکنون هفتمین بار است که این مسیر را طی می کند، تشنه است به دنبال معجزه ای است، می ایستد به قلب خود نظر می کند ابراهیم هنوز مالک آنجاست فکر او احساس او و محبت او ناگهان به چشمه ای مبدل می شود که روبروی هاجر از زمین می جوشد. و ندایی در آسمان طنین می افکند که این آب هدیه ای ایست الهی برای رفع تشنگی تو. و او خوشحال از آمدن صدا در آن بیابان فریاد می زند : او پیامبر بود آیا پیامبران بی اذن خدا ... و صدای بادی فریاد هاجر را در خود گم می کند... نگاه مبهوت او به آب خیره می ماند. با عطش و شوق فراوان دست به سوی آب می برد . مشتش را پر می کند اما این آب آیا می تواند عطش روح هاجر را بر طرف کند؟ آب از میان انگشتان ظریفش می ریزد .. آری بی ابراهیم دیگر چیزی عطش اشتیاق و فراق جسم و روح او را بر طرف نخواهد کرد...
پاييز
حقيقت دارد
تو را دوست دارم
در اين باران...
می خواهم
تمامی لغاتی را که می دانم برای تو
به دريا بريزم.
..............
صفحات تقويم را ورق می زنم. به ابتدای سنگين يک فصل خاطره انگيز نزديک می شوم. فصل سرد پاييز . شعری در ذهنم جان می گيرد. حرفهای عميق و سرخ رنگ يک زن تنها که از عمق قلبش بيرون آمده است خود را با او نزديک می يابم.... «و اين منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد... » نمی دانم کی بود که دوباره با شروع سوگواری آفتاب و خنده های ترسناک باد وحشی پاييز اين جمله را در صفحه سرد اين فصل نوشتم؟!... بايد زمان زيادی گذشته باشد سنگينی خاطرات زمان را طولانی می کند شايد ده سال نه کمتر فکر کنم بيشتر بود نمی دانم!.... به سراغ تقويم فرسوده سال گذشته می روم می خواهم شروع پاييزش را دوباره مرور کنم. بهار ـ تابستان ـ پاييز ...جمله ای روی اولين برگ سفيد با رنگ سياه خود نمايی می کند:
... و اين منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده زمين....
...
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد.
... و اين عشق است که شمع ايستاده می سوزد مگر خاموشش کنند آنان که از نور می هراسند.
مردم عموما طلوع آفتاب رو دوست دارند تا غروبش را!
من آمده ام... فکر کردم شلمن آپديت کرده اما خبری نيست. خوب خودم مجبور شدم بنويسم که ابراز وجود هم کرده باشم. چند روزی درگير یه جشن بودم. جشنی برای شروع يک عمر زندگی. شور و شوق قشنگی توی جشن بود جای شما خالی. به يه نتيجه رسيدم. خوب آدم بايد از هر چيزی يه نتيجه گيری کنه مثل کتابهای قصه در زمان بچگی که مجبور بوديم به نتيجه اخلاقی اون پی ببريم. الان هم در هر پديده، يا برخورد، رفتار و ... بايد دنبال چيزی بود اگه چشمهامون رو خوب باز کنيم حتما می بينيم . من به اين نتيجه رسيدم برای شروع چيزی بايد انگيزه مثبت و شور و شوق داشت اگر چنين نيروی در وجودمون نيست يا بايد از خير اون کار بگذريم يا سعی کنيم بهانه ای ، انگيزه ای چيزی برای خوب بودن و مثبت بودنش پيدا کنيم کاری که انسان بدون شوق يا از روی اجبار و يا بدون انگيزه مثبت انجام می ده هيچ وقت به خوبی و دلچسبی کاری که با عشق و شور و شوق انجام می شه نمی رسه . حالا اگر مثلا بخواهيم چيزی رو شروع کنيم يا حتی چیزی رو تموم کنيم اگر اين نيروی قوی رو همراه نداشته باشیم حتی اگر بر حسب اتفاق موفق هم بشيم مطمئنا به سرانجام نمی رسه. اينطور نيست؟ ********************** دلم می خواد روزی بتونم اين شعررو با ايمان به مفهمومش با تمام وجود زمزمه کنم. شب های نقره ای مهتاب شب های دلهره های ياس، انجماد، پوچی شب های دور از تمام هستی، بودن شب های بی تو خواب تو را ديدن گذشته اند اکنون به صبح رسيده ام می خواهم به انتقام تاريکی به خورشيد خيره شوم تا عکس آفتاب را در سياهی پشت پلکهايم نظاره کنم من صبح رسيده ام من پس از گذشتن از ترس به سپيدی انتظار صبح سلام گفته ام
گرگ بيابون
شعر زير رو ( هجرت) اگر می تونستم برای هميشه اينجا می گذاشتم و ....اما نميشه بايد نوشت..الهام خانم هم که کم پيدا شده و فقط نظاره گر
....
*****
بين فلسفه و عرفان و مذهب و جامعه شناسی ...تفاوتی نيست...به دوستی می گفتم من نه به اين ؛ نه به آن علاقه ندارم..اصلا مهم نيست که کدوم رو می پسندم..جهت فکری من اين است...حالا عرفان باشد يا فلسفه يا..مهم نيست...کسی که باعث نوشتن ما شده است( الهام خاموش) حالا ما رو تنها می گذارد البته فقط در مورد نوشتن!! خوب ما بايد هميشه از استادمون يادی کنيم...
جوون مردا بلند بالا ؛ توی کوه و توی صحرا
چنون نی می زنه غمناک و می خونه ؛ که کوهسار از غمش سر در گريبونه
می گن گرگ! می گن فرياد خشم اون دل کوه رو می لرزونه
تو دستش نی می شه خنجر يکی دشمن نمی مونه
مثال رستم دستون ! مياد از جنگلها بيرون
به زير پای اسب اون ؛ ميشه کاخ ستم ويرون
....ولی هيچکی نمی دونه اون از عشق نادونه!!
تنی تنها ؛ تنی خسته ! دلش يک جا نمی مونه
سراپا خشم بی پايان ! براش دنيا يه زندونه( ميگن گرگه)
تنش جون و چون آرش يه تيری به کمون داره
نداره لحظه ای آروم ؛ به پيکر تا که جون داره ؛ به رگها تا که خون داره
راستی اين کيه!!!ولی حيف که ميگن گرگ بيابونه!
!من تا اين گرگه ( نمی دونم خانم يا آقاهه) ولی زياد مهم نيست! هرکی است..آره..تا اين گرگ بيابون است..نبايد از بيابون و کوير حرف زد..ترس داره..ياد کوير شريعتی افتادم..شايد گرگه رو ديده بود و همون به شهادتش رسوند! ما که اهلش نيستيم..بايد عشق و دوست داشتن رو از نوع کوير و بيابون تحريم کرد..مواظب باشيم..من که تا اطلاع ثانويه تعطيلش می کنم ! به شما هم اين پيشنهاد رو می کنم...البته اين گرگه بی آزاره ولی افکارش اين قدر بلند است که کوير رو انتخاب کرد..بيابونی که کوير است ..کويری که بيابون است..عقايدش به ما نمی خوره! آخرش شهادته..نوع ديگر هست که بايد دل به دريا زد! راهی جدا از کوير( ياد گرگه افتادم) بايد دل به دريا زد...اونجا هيچ خبری نيست..عشق و دوست داشتنی دريايی..خيلی زيباست..شهادت ندارد ..خفگی دارد..غرق شدنی دارد...عشق غرق شدن در دريا و دوست داشتن شنا کردن در درياست! بيا و با هم در اين دريا غرق شويم..من شنا رو بلدم..خوب هم استادم..ولی بدم مياد غرق شدن رو هم بلدم..غرق شدن رو به شنا کردن ترجيح می دم...
